|
همیشه فکر میکنم که تو چقدر سادهای به من که خود شکستهام هنوز تکیه دادهای...
فقط ۳۸۴ ساعت دیگه...
فقط ۲۳۰۴۰ ثانیه... نه نه نه... مگه تو نمیدونی من از عددای بزرگ بدم میاد...؟ نه... بگو فقط ۱۶ روز دیگه... بگو فقط ۲ هفته و ۲ روز دیگه... آره... اینطوری بهتره... این نیز بگذرد...
همهی ما دورانی را در "آکسیوم" میگذرانیم... و از این میان عدهای همیشه از بازگشت وحشت دارند... کاش ما هم مانند "وال-ای" بزرگترین آرزویمان گرفتن دستان "ایو" بود... پ.ن: رجوع شود به انیمیشن Wall_e !!!
همهي هستی من آیهی تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم... آه
یه غروب خسته دلمرده از کار و تکرار آسماانی گرفته کیفی که بر دوشم سنگینی میکرد... آرام آرام... گام در خیابانهای شلوغ... بوی عفن تکرار و باز تکرار و تکرار... واژههایی که دیگر رنگی ندارند... رنگ بیرنگ تکرار...
خیلی جالبه، نه؟! نه؟!!! اینکه هرموقع شما میاین یه قالب جدید دارم واستون!!! اینو امروز اتفاقی دیدم. ممکنه فردا دوباره یه قالب اتفاقی دیگه ببینم و ...!!!! از جایی که هیچ استقبالی از متن زیر که خیلی جالب بود نشد، (به جز یک یا دو نفر) من جدا تصمیم گرفتم دیگه از این متنای اجنبی نذارم اینجا تا کسی دچار مشکل نشه...!!! امروز براتون یه متن جالب دارم: پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود. با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیشداوریهای ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون میخواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر خالکوبیهاش، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما میتونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک کانتینر توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما برای داشتن تعداد زیادی بچه یک رؤیای مشترک داریم. Stacy چشمای من رو بهروی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمیزنه. ما اونرو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگهای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که میخوایم. در ضمن، دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر میگردیم، اونوقت تو میتونی نوههای زیادت رو ببینی. با عشق، پسرت، جان. پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه، هست. دوستت دارم! هروقت اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
A few years ago, Prime Minister Mori was given some Basic English conversation training before he visits Washington and meets president Bill Clinton... The instructor told Mori "Prime Minister, when you shake hand with President Clinton, please say 'How r u؟Then Mr. Clinton should say, 'I am fine, and you?' Now you should say 'me too'. Afterwards we, translators, will. do the work for you with humor: 'Well, I'm Hillary's husband, ha-ha...' Then there was a long silence in the meeting room!!!!!!!
سلاممممممممممم حالتون چطوره؟! آره آره، میدونم! خیلی قالب قشنگیه!!! وااااااااااااااااای! مرسی...! آره آٰره!!! اما نه! این تدی۲. من تدی۱ رو میخواستم که پیدا نکردم... دیشب، من و بابا در جلسهای که داشتیم پیرامون کیبورد دیشب حالم گرفته بود برا همین ننوشتم چیزی تا اصالت اسممو حفظ کنم! دیروز تو مدرسه، یکی از این دبیرا که خیلی ترسناکه و معمولا همگی سعی میکنیم فاصلهمونو ازش تا شعاع یک متری حفظ کنیم، اومد کلاسمونو... بعدشم نشست رو صندلی... منم که تو چشم بودم و خلاصه من خیلی کوشا و گلم و اصلا نمیخواستم وقتم رو به بطالت بگذرونم! شاید باورتون نشه! اما وقتی اومدم خونه قرمه سبزی خوردم!!!! در حد انفجار شاد باشین!!!
سلام دوست جونای ناز... در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی واقتصادی مجموعه تحت مدیریتش میسنجند، در ایران موفقیت یک مدیر را نمیسنجند، خود مدیر بودن نشانهای از موفقیت محسوب میشود. در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقتها استعفا میدهند، در ایران عشق به خدمت مانع از این امر میشود. در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند، در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغلشان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است. در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب میگردند، در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب میگردند، و حتا در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته میشود. در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود. در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیساش عوض شده. در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته میشود. در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور میشود.
در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی میکند و حتا ممکن است محاکمه شود. در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری میگمارند. در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام میدهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار میشوند. اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا میشوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.
در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامهها آگهی چاپ میکنند، از بین درخواستهای رسیده با برخی مصاحبه میکنند و سرانجام یکی را انتخاب میکنند. در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن میکنند! در انگلستان معمولن زمان پایان کار یک رئیس و شروع کار نفر بعدی از ماهها قبل مشخص است. در ایران، یک رئیس ممکن است خبر برکناریاش را همان روز بشنود! در انگلستان، همه میدانند درآمد قانونی یک رئیس دانشگاه زیاد است، ولی در ایران مدیران و روسا انسانهای سادهزیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد. در انگلستان، شما استاد و رئیس دانشکده را به اسم کوچک صدا میزنید، در ایران استاد را با لقبهایش صدا میزنید و رئیس را صدا نمیزنید، چون به شما وقت ملاقات نمیدهد. در انگلستان سابقه کار کافی برای تصدی یک مقام لازم است، در ایران مورد اعتماد بودن کفایت میکند به نقل از وبلاگ آریایی
سلاممممممممممممم وااااااااااااااااااااااای داره بارون میاد... نمیدونید چقدر خوشحالم... !!!!!! البته نمیدونم چرا... اما خیلی خوشحالم! خلاصه خوشحالم دیگه و... خوشحالم با اینکه وقتی داشتم میومدم خونه یه روانی با ماشین کلی منو گلی و خیس کرد و باعث شد من تا خونه بلرزم من خیلی خوشحالم... با اینکه موبایل علی شارژش تموم شده و خاموشه ( با اینکه امروز تو مدرسه کلی دعوامون کردن چون دبیرمونو تا حد مرگ ترسوندیم من بازم خوشحالم...!!!!!! با اینکه ناهار امروزم کیک و آبمیوه تو مدرسه بود تو این کیبورد نمیتونم ویرگول رو پیدا کنم!!! البته قصد توهین به کیبورد استاندارد بابا رو ندارم ها... دیگه سرتو درد نیارم... خیلی خوشحالم... میدونم تصورش مشکله ولی الان بر خلاف همیشه همه رو دوست دارم...!!! الان بعد از مدتهای مدیدهای بسیار (!) مامانمو بوسیدم( نمیدونم چمه...! وای! دیگه دارم میترسم....!
|
About
Archivesاسفند 1387بهمن 1387 SpecificLinkDump
یوسفیا |